الان واقعاً خوشحالم.
هیچوقت فکر نمیکردم دوباره بتونم این جمله رو بگم.
سالهای زیادی از زندگیم رو با این باور گذروندم که دارم با مردی که عاشقش بودم، آیندهای مشترک میسازم.
چیزی که اون زمان نمیفهمیدم این بود که در این مسیر، چقدر از زندگی خودم رو داشتم از دست میدادم.
و وقتی به گذشته فکر میکنم، همیشه یک خاطره خیلی ساده به ذهنم میاد.
صورتحساب یک رستوران.
جوان بودم و تازه وارد دانشگاه شده بودم.
اون از نظر مالی شرایط خوبی نداشت و در اولین قرارمون توی رستوران، پول کافی برای پرداخت صورتحساب نداشت.
من حساب کردم.
اصلاً ناراحت نشدم. دنبال یک مرد ثروتمند نبودم. باور داشتم دو نفر که همدیگه رو دوست دارن، میتونن حتی از هیچی شروع کنن و با هم یک زندگی زیبا بسازن.
بهش گفتم: «اشکالی نداره، دفعه بعد تو حساب کن.»
تشکر کرد و گفت حتماً.
اما دفعه بعد هم من حساب کردم.
و دفعه بعدش.
سالها گذشت و به شکلی عجیب، هنوز هم من بودم که هزینهها رو پرداخت میکردم.
ما حتی گاهی با هم برای من هدیه انتخاب میکردیم. قرار بود اون هدیه از طرف اون باشه، اما پولش رو من میدادم.
الان که این اتفاقات رو مینویسم، میفهمم چقدر عجیب به نظر میان.
اما اون موقع؟
فکر میکردم کاملاً طبیعیه.
فکر میکردم عشق یعنی صبوربودن. یعنی کمککردن به کسی که روزهای سختی رو میگذرونه. یعنی باورداشتن به اون آدم، حتی وقتی شرایط زندگی به نفعش نیست.
برای همین به کمککردن ادامه دادم.
از نظر مالی حمایتش کردم، برای پیداکردن کار بهش کمک کردم و امکاناتی رو که خودش نمیتونست فراهم کنه در اختیارش گذاشتم.
با گذشت زمان، دیگه فقط از اون حمایت نمیکردم.
بخش قابلتوجهی از هزینههای زندگی خانوادهاش هم به عهده من افتاده بود.
و من واقعاً باور داشتم که تمام این کارها برای ساختن آینده مشترکمونه.
خانواده خودم نمیدونستن چقدر دارم برای این رابطه هزینه میکنم.
از واکنششون میترسیدم و نمیخواستم رابطهای رو که با تمام وجود بهش باور داشتم از دست بدم.
البته نشانههای هشداردهنده دیگهای هم وجود داشتن.
دروغها.
اتفاقاتی که با هم جور درنمیاومدن.
نشانههایی از خیانت احتمالی که هر بار سعی میکردم براشون توجیهی پیدا کنم.
من همیشه دلیلی برای امیدوارموندن پیدا میکردم.
اما اعتراف به یک چیز هنوز هم برام سخته.
اون زمان اصلاً خودم رو کسی نمیدیدم که داره آسیب میبینه.
فکر میکردم شریک عاطفی خوبی هستم.
فکر میکردم دارم تمام کارهایی رو انجام میدم که عشق از آدم میخواد.
خیلی بعدتر بود که تازه شروع کردم به فهمیدن چیزهایی که از دست داده بودم.
پول.
فرصتهای زندگی.
آرامش روانی.
و نزدیکی به آدمهایی که واقعاً به من اهمیت میدادن.
و بله، وقتی به گذشته فکر میکنم، هنوز هم گاهی عصبانی میشم.
نه به خاطر اینکه انتظار داشتم اون مرد ثروتمند باشه.
هرگز چنین انتظاری نداشتم.
من فقط فکر میکردم داریم با هم چیزی میسازیم.
اما در نهایت رابطه تموم شد.
اتفاقاتی که نزدیک پایان اون رابطه افتاد، باعث شد بسیاری از چیزهایی رو که سالها باور داشتم زیر سؤال ببرم.
بعد از جدایی، ماههایی رو گذروندم که حتی خودم رو هم بهسختی میشناختم.
اما داستان من اونجا تموم نمیشه.
امروز دوباره میتونم بخندم.
میتونم از بودن کنار خانوادهام لذت ببرم.
میتونم به زندگی خودم نگاه کنم و خوشحال باشم که دوباره متعلق به خودمه.
بعد از اون ماههای سخت، اتفاقی افتاد که تجربه من از زندگی رو تغییر داد.
هنوز هم کاملاً نمیفهمم چه اتفاقی افتاد و فعلاً آماده نیستم اون بخش از داستان رو تعریف کنم.
اما امروز فقط میخواستم بگم این داستان از کجا شروع شد.
از یک قول ساده برای حسابکردن شام در دفعه بعد.
و از دختری که هنوز نمیدونست قراره در سالهای بعد چقدر از خودش مایه بذاره.
شما هم تا حالا به رابطهای در گذشته نگاه کردید و تازه فهمیدید چیزهایی که اون زمان کاملاً طبیعی میدونستید، در واقع داشتن بهتون آسیب میزدن؟